5 دقیقه
سکانس دریایی در فصل سوم خاندان اژدها مثل غرش رعد فرود میآید؛ بزرگتر، پرصداتر و بسیار شخصیتر از طرح چهارصفحهای که جرج آر. آر. مارتین در آتش و خون نوشته بود. آنچه در کتاب یک یادداشت کوتاه و ویرانگر به نظر میرسید، روی صفحه به یک قطعه نمایشی ۲۵ دقیقهای تبدیل شده است و همین گسترش، نقشهای تازه از برندگان، بازندگان و ویرانی اخلاقی پیش چشم مخاطب میگذارد.
سرنوشت جیسریس ولاریون همچنان قلب تپنده این قسمت است. هم در کتاب و هم در سریال، جیس و اژدهایش ورمکس در دل آشوب سقوط میکنند؛ آسمان و آب دست به دست هم میدهند تا پایانشان را رقم بزنند. با این حال دوربینها شکل دیگری از بیرحمی را انتخاب میکنند: در حالی که آتش و خون پیکر جیس را در ژرفای دریا گمشده رها میکند، سریال جسد شناور او را نشان میدهد که با تیرها سوراخ شده است. این تصویر میماند. و درد میآفریند.

خطوط اصلی آشنا هستند، اما جزئیات همان جایی است که سریال واقعا تاریخ را بازنویسی میکند.
رایان کاندال، شورانر سریال، یکی از دلایل عملی این تغییرات را توضیح داده است: تاریخنگاری خاندان تارگرین پر از کودکانی بسیار خردسال است و فشرده کردن چند دهه رخداد در چند فصل محدود، سازندگان را ناچار به انتخابهای دشوار کرده است. دو پسری که در پیامدهای کتاب نقشی پررنگ دارند، ایگان جوان و ویسریس، در سریال هرگز به میدان نبرد نزدیک نمیشوند. در آتش و خون، کشتی آنها گرفتار آشوب نبرد میشود؛ بقا، اسارت و تبعیدی طولانی و پرپیچوخم، آینده پادشاهان بعدی را شکل میدهد. اما در تلویزیون، آنها در پایان فصل دوم به پنتوس فرستاده شدند و از درگیری گالت دور ماندند؛ تصمیمی که شاخهای کامل از تاریخ بعدی را کوچکتر میکند.

جنگجویان دیگری هم روی صفحه ظاهر میشوند که در کتاب تنها نامهایی در پسزمینه بودند. آدام اهل هال همچنان بر سیاسموک سوار است. هیو همر ورمیتور را هدایت میکند. اولف وایت با سیلور وینگ پرواز میکند. شاراکو لوهار فرماندهی ناوگان تریارکی را بر عهده دارد. اما کورلیس ولاریون، مار دریایی، که در نبرد کتاب حضور نداشت، اینجا در مرکز اکشن قرار میگیرد و کنار پسر نامشروعش، آلین هال، میجنگد. همین حضور، انگیزهها و پیامدها را به شکلی تغییر میدهد که کتاب هرگز تصور نکرده بود: دریفتمارک مورد حمله قرار میگیرد، قلعههای تایدواتر در آتش میسوزند و میل به انتقام، مانورهای شاراکو را پیش میبرد.
برخی از بزرگترین جابهجاییهای روایی سریال از حذف یک شخصیت مرموز کتاب و پیوند زدن نقش او به چهرهای از خاندان تارگرین میآید. نتلز، بیگانه ژندهپوشی که در آتش و خون با اژدهای وحشی شیپاستیلر پیوند میگیرد، حذف شده و نقش او در سریال به رینا تارگرین، دختر دیمون، منتقل شده است. رینا شیپاستیلر را پیدا میکند و بر آن سوار میشود، اما هرگز کاملا بر این موجود مسلط نمیشود؛ غرایز سرکش اژدها، او را به ابزار کشتاری تبدیل میکند که پیش از شکار ورمکس و جیس، کشتیهای خودی را به آتش میکشد.

نتیجه، خشن و بهشدت صمیمی است. رینا به چیزی میرسد که از فصل اول میخواست: اژدهایی از آن خود. اما چیزی که به دست نمیآورد، کنترل است. این انتخاب روایی، هزینه احساسی ماجرا را برای بینندگانی که مسیر شخصیت او را دنبال کردهاند، بیواسطه میکند؛ جاهطلبی با تیزترین پیامدهای ممکن برخورد میکند. آیا رینا، و ملکهای که او را به جستوجو فرستاد، هرگز آنچه را در دریا رخ میدهد خواهند بخشید؟
بیلا تارگرین نیز با اژدهایش موندنسر در درگیری تلویزیونی حضور دارد؛ حضوری که در نسخه کتابی این نبرد وجود نداشت. اضافه شدن او، اعضای بیشتری از خانواده را به کشتار پیوند میزند و شاهدانی را نزدیک آخرین تصمیمهای جیس قرار میدهد؛ از جمله صحنه تکاندهندهای که سریال خلق کرده و در آن جیس رینیرا را در کابینی حبس میکند تا به جای او راهی نبرد شود. همین تغییرات کوچکاند که مسیرهای اخلاقی شخصیتها را به جهات تازه خم میکنند.
طراحی انتقام، سرنوشتهای دیگری را هم تغییر میدهد. در سریال، میل شاراکو لوهار برای وادار کردن کورلیس به پرداخت تاوان، به نبردی وحشیانه و تنبهتن میرسد که با سقوط کورلیس در امواج و کشته شدن لوهار به دست تیغه آلین هال پایان مییابد. در آتش و خون، لوهار از این درگیری جان سالم به در میبرد و مرگ بعدیاش در شرایطی متفاوت رخ میدهد؛ رشتهای که به جنگ موسوم به جنگ دختران در کتابها کمک میکند، زنجیرهای کامل از رویدادها که با توجه به قوس چهار فصلی سریال، اکنون کمتر محتمل به نظر میرسد که روی صفحه به تصویر کشیده شود.

این ویرایشها عمدی به نظر میرسند. فشرده کردن دههها دسیسه دربار و پیامدهای نسلی در یک جدول زمانی محدود تلویزیونی، سریال را وادار میکند لحظههای نمایشی را بر بازآفرینی وفادارانه تکتک پیچشهای متن ترجیح دهد. برخی طرفداران برای گرههای ازدسترفته این حماسه سوگواری خواهند کرد؛ تبعید طولانی ایگان و ویسریس، راز شاهزاده گمشدهای که بعدها پادشاه میشود. اما عدهای دیگر قدردان این خواهند بود که دوربین چگونه احساسات و اهمیت رخدادها را در لحظه تقویت میکند.
در هسته خود، پرداخت فصل سوم به نبرد گالت مطالعهای درباره بدهبستانهاست: نمایش باشکوه در برابر ظرافت، اقتصاد روایی در برابر تبارشناسی گسترده، اندوه فوری در برابر پیامدهای سیاسی آرامسوز. همچنین پرسشی نرمتر از مخاطب میپرسد: چه مقدار از یک تاریخ را میخواهید مانند افسانه ببینید و چه مقدارش را میخواهید قاب به قاب زیر نور قرار دهید؟
در هر صورت، سریال تضمین کرده است که این دریای خاص نه به عنوان یک پاورقی، بلکه به عنوان فصلی به یاد سپرده شود که همهچیز را تغییر میدهد.














نظر بگذارید
نظرات (4)
اگر هدف جذب احساساته، که موفق بوده، ولی به عنوان کسی که ریشه داستانو دوست داره نگرانم. بعضی شاخه ها خیلی زود کوتاه شدن...
دید واقعگرایانه ایه؛ سریال مجبور بوده انتخاب کنه بین صحنهپردازی و تبارنامهٔ کامل. چند نخ مهم الان قطع شده، اما تاثیر لحظهها قوی بود
حذف نتلز و انتقال نقشش به رینا؟ حقیقتا شک دارم . این یعنی کدام داستان قراره از بین بره، یا هنوز میشه درستش کرد؟
واقعا صحنه دریا مثل سیلی زد تو صورت، تصویر جسد جیس که با تیرها پر شده تا صبح تو سرم میمونه... شوکه م، خیلی سنگینه