3 دقیقه
فرمانروایی را تصور کنید که غبار طلا بر تن دارد، از روی کَلَکی نیین وارد دریاچهای آرام و آینهگون میشود و مردمش گنجینهها را به آب میسپارند. عجیب است. زیباست. خطرناک است. همین تصویر، که بیش از آنکه نقشه گنج باشد آیینی مقدس است، خاستگاه واقعی الدورادو به شمار میآید.
الدورادو در آغاز نه یک کلانشهر گمشده، بلکه یک شخص بود: ال اومبره دورادو، مرد زراندود. نامی که اسپانیاییها به کار بردند از واژه طلا گرفته شده بود، اما روایتی که آنان در میان قوم موئیسکا در آند شمالی با آن روبهرو شدند، یک مناسک مقدس بود. موئیسکاها طلا را نه پول خام، بلکه نمادی از چیمینیگاگوا، نیروی برتر آفرینش، میدانستند. گفته میشود در مراسم سوگند، فرمانروا یا زیپا با غبار طلا پوشانده میشد و بر کَلَکی سوار میگردید تا طلا و سنگهای گرانبها را به دریاچه گواتاویتا پیشکش کند و عمل بخشیدن را به افسانهای زنده بدل سازد.

سوءبرداشت و آزمندی، باقی داستان را ساخت. اروپاییانی که در سده شانزدهم وارد قاره آمریکا شدند، در آثار تمدنهای آزتک، مایا و اینکا رودهایی از طلا میدیدند و سادهترین ترجمه را پذیرفتند: شهری لبریز از گنج. طی چند دهه، روایت دگرگون شد: از مردی طلایی به شهری به نام مانوآ در کنار دریاچه افسانهای پاریمه، و سپس به یک پادشاهی سراسر زرین. نقشهها جسورانهتر شدند. داستانها اغراقآمیزتر شدند. کاوشگران نیز به راه افتادند.
این اسطوره با یک شهر آغاز نشد، بلکه با یک مرد آغاز شد. نامها در کتابهای تاریخ پشت سر هم میآیند: نیکلاوس فدرمان و گئورگ فون اشپایر دشتهای سرزمینی را پیمودند که امروز ونزوئلا و کلمبیا خوانده میشود؛ گونسالو خیمنس دِ کِسادا از کارائیب به درون خشکی رفت تا ثروت بیابد؛ سفر نافرجام گونسالو پیزارو فرصتی برای کشف پدید آورد که فرانسیسکو دِ اوریانا آن را به نخستین پیمایش اروپایی رود آمازون تبدیل کرد. سر والتر رالی نیز در اواخر دهه ۱۵۰۰ و اوایل دهه ۱۶۰۰ در پی مانوآ رفت، برانگیخته از نقشهها و شایعاتی که حاضر به مرگ نبودند.
این تعقیب بهای سنگینی داشت. مردان جان باختند. رودها کاروانها را بلعیدند. دریاچهها تا حدی خشک شدند و مکانهای مقدس برای یافتن درخششی که تصور میکردند زیر گل و آب پنهان است، غارت شدند. با این حال، هیچ شهر تمامطلایی هرگز پدیدار نشد. باستانشناسی و تاریخ قومی نشان میدهد واقعیت پیچیدهتر بود و از برخی جنبهها، به تخیل انسانی نزدیکتر: طلا بهمثابه آیین، طلا بهمثابه نماد، و طلا بهمثابه محرکی برای خشونت و وسواس.
آنچه باقی مانده، نه خزانهای از گنج، بلکه درسی درباره ترجمه است: ترجمه فرهنگی، ترجمه احساسی، و اینکه چگونه گرسنگی و طمع، داستانها را آنقدر تغییر میدهند تا با خواست شکارچیانشان سازگار شوند. نقشهها این خیال را به جغرافیا وارد کردند. وعده الدورادو به سفرهایی مشروعیت داد که زیستبومها و زندگی بومیان را به حاشیهنویسی تاریخ بدل کردند.
امروز الدورادو هم بهعنوان افسانه زنده مانده و هم بهعنوان آینه: روایتی هشداردهنده درباره اینکه اسطورهسازی چگونه میتواند اکتشاف، تجارت و درگیری را به حرکت درآورد. همچنین پرسشی آرامتر پیش میکشد: ما امروز به دنبال کدام افسانههای مدرن میدویم و با چه بهایی؟
منبع: smarti
نظرات
کوینحس
این تحلیل خوبه اما یه سوال؛ آیا واقعاً همهچیز تقصیر ترجمه و حریصیه؟ یا اسنادمخفی هست که داستانو عوض کرده؟ سریع نوشتم، شاید بد قضاوت کنم
بیونیکس
وای، همیشه فکر میکردم الدورادو یه شهر گمشدهست؛ اینکه از یه آیین و مرد زراندود شروع شده، خیلی تکان دهنده ست. چهقدر خون و طمع براش ریخته شده...!
ارسال نظر