5 دقیقه
یک عروسی کنار دریا باید شبیه مکثی شیرین و آرام باشد. اما در انولا هولمز ۳، حس و حالش بیشتر شبیه این است که کسی یک توپ ساحلی را وسط صحنه جرم آورده باشد.
چیدمان اولیه به اندازه کافی امیدوارکننده به نظر میرسد: انولا، پس از آنکه زندگی مستقل خود را ساخته، آماده میشود تا در مالت آفتابخورده با لرد تیوکسبری ازدواج کند، همان جزیرهای که والدین او زمانی در آن پیمان زناشویی بستند. مهمانان از راه میرسند. گروههای کر تمرین میکنند. بعد، درست انگار طبق برنامه، نظم فرو میپاشد. شرلوک ناپدید میشود. مادرشوهر آینده گم میشود. جسدها پیدا میشوند. انولا، که حالا هم عروس است و هم کارآگاه، پرونده را به دست میگیرد، با این تفاوت که این پرونده اغلب بیشتر شبیه زنجیرهای از کشفهای تصادفی است تا یک تمرین واقعی در استنتاج.

آنچه زمانی هویت این مجموعه را میساخت، یعنی استدلال تیز انولا و جرقه امروزی او، اینجا کمرمق شده است. میلی بابی براون همچنان در هر قاب انرژی و کاریزما میریزد، اما فیلمنامه به ندرت فرصتی به او میدهد تا با فکر کردن از دردسر بیرون بیاید. در عوض، او از تعقیب به درگیری و دوباره به تعقیب پرتاب میشود. تصادف به راهحل تبدیل میشود. تصادف به ابزار پیشبرد داستان بدل میشود. و یک داستان کارآگاهی که باید بر پایه هوش بنا شود، برای پوشاندن حفرههای منطقی به شتاب و جنبوجوش پناه میبرد.
آیا ریتم تند میتواند تاکتیکی معتبر برای پوشاندن میانبرهای داستانی باشد؟ بله. برای مدتی حواس را پرت میکند. اما شتاب نمیتواند جای انگیزه را بگیرد. هرچه بیشتر تماشا میکنید، شکافها روشنتر میشوند؛ ورودهای بیش از حد بهموقع، افشاگریهایی که بر حسب اتفاق فرود میآیند، و این حس که شخصیتها به جای هدایت مسیر، فقط سوار جریان شدهاند.

شرلوک با بازی هنری کویل، که در قسمتهای قبلی نقش مکملی گرم و متعادلکننده داشت، اینجا به عنصری عبوس و کماثر تقلیل یافته است. کویل همان اجرایی را ارائه میدهد که از او خواسته شده: گرفته، کمگو و به ندرت مفید. تقصیر جای دیگری است. فیلمنامه شرلوک را به حاشیه میراند و او را به نشانی آشنا روی پوستر تبدیل میکند، نه شریکی در کشف حقیقت. این فرصت از دسترفته، آن تعامل هوشمندانه خواهر و برادری را که میتوانست جذاب باشد، از نفس میاندازد.

و بعد به شرور داستان میرسیم. این مجموعه به تهدیدی نیاز دارد که به اندازه کارآگاهانی که مقابلش میایستند زیرک باشد. اما چیزی که میگیریم، کاریکاتوری از شرارت است. موریارتی، اگر اصلا بتوان این تجسم را چنین نامید، فاقد آن تهدید ذهنی و حسابشدهای است که برای به چالش کشیدن ذهنهای هولمزی لازم است. رویاروییهای نهایی، جدال فکری مورد انتظار طرفداران را با زد و خوردهای شلخته و اکشن بدچینششده عوض میکنند. اگر مشتزنیهای اغراقآمیز و هیاهوی ملودراماتیک را دوست دارید، شاید سرگرم شوید. اگر دنبال یک مسابقه شطرنج ذهنی هستید، بهتر است بعدا برگردید.

گرایش فیلم به شکستن دیوار چهارم زمانی شبیه چشمکی بامزه بود. حالا بیشتر به تلنگری تبدیل شده که آنقدر تکرار میشود تا جذابیتش رنگ ببازد. انولا بارها با مخاطب حرف میزند؛ گاهی این میانگوییها خندهدارند و گاهی مفید. اما اینجا عمدتا زائد به نظر میرسند و اطلاعاتی را منتقل میکنند که داستان در هر صورت باید نشان میداد. شوخیهای خشک به پرکننده تبدیل میشوند. اشارههای فرامتنی دیگر صمیمیت نمیآفرینند و فقط فضا را پر میکنند.

البته انصاف حکم میکند بگوییم عناصری هم جواب میدهند. جابهجایی از لندن مهآلود به ساحل روشن مالت از نظر بصری طراوتبخش است. فیلمبرداری صخرهها، خلیجهای آبی و سنگهای عسلیرنگ را طوری ثبت میکند که برای لحظاتی زمان را متوقف میسازد. مالت تقریبا خودش به یک شخصیت تبدیل میشود: کارتپستالی، گرم و سینمایی. اگر فیلم را برای چشماندازهایش تماشا کنید، بیپاداش نمیمانید.

میلی بابی براون همچنان تکیهگاه فیلم است. او با سرسختی و جذابیت خود را در نقش انولا میاندازد و تلاش میکند به فیلمنامهای جان بدهد که بیش از حد هوش این شخصیت را فراموش میکند. بازی او مهمترین دلیلی است که فیلم کاملا فرو نمیریزد. با این حال حتی او هم نمیتواند رشد درونیای را که قرار است انولا داشته باشد، از هیچ بسازد؛ وعدهای از بلوغ و پیامد وجود دارد، اما تغییر احساسی واقعی دیده نمیشود. انولا بزرگتر به نظر میرسد، اما تقریبا همانطور رفتار میکند که پیشتر میکرد. این ایستایی، هدف اعلامشده فیلم برای بزرگ شدن همراه با مخاطبانش را تضعیف میکند.
فیلمسازان همچنین میکوشند لایههایی از مضامین سنگینتر را وارد کنند: میراث استعمار در مالت، پرسشهای مربوط به شهروندی و نابرابری، و ردپاهای ناخوشایند امپراتوری. نیت شریف است. اجرا نازک و ناکافی. این خطهای روایی روی سطح میدرخشند، بیآنکه به منطق آشفته داستان نفوذ کنند. گاهی حس میشود یک جزوه سیاسی روی جلدی از معمای کمدی و پرجنبوجوش چسبانده شده است. برخی منتقدان از اشارههای سیاسی استقبال کردند؛ برخی دیگر به ناهماهنگی میان جاهطلبی و پرداخت اشاره کردند. در هر صورت، لحن هیچگاه کاملا به تعادل نمیرسد.

در مجموع، فیلم امتیاز ۴ از ۱۰ میگیرد.
این عدد فقط یک معیار نیست. فاصلهای است میان مجموعهای که زمانی زیرک و هوشمند به نظر میرسید و دنبالهای که سرعت را با ذکاوت اشتباه گرفته است. طرفداران میلی بابی براون که مشتاق دیدن او با لباسهای ویکتوریایی و در حال مشتزنی هستند، شاید هنوز لحظات خوشایندی پیدا کنند. اما تماشاگران عادی که به امید یک معمای جنایی خوشساخت آمدهاند، یا هر کسی که دنبال قوس احساسی رضایتبخش است، احتمالا با حس کمبود سالن را ترک خواهد کرد.
اگر اینجا درسی برای قسمتهای آینده وجود داشته باشد، ساده است: مغز کارآگاه را با بروشور تعطیلات عوض نکنید. جذابیت را نگه دارید. هوشمندی را نگه دارید. و لطفا، بگذارید انولا دوباره فکر کند.
.avif)




نظر بگذارید
نظرات (4)
منم همین حسو داشتم؛ منتظر مسابقه شطرنجی بودم ولی بیشتر مشت و دعوا دیدم، یه جورایی بیتعادل و نصفه نیمه.
تصاویر مالت واقعاً عالیه؛ لحظاتی که وقتو میکشن. اما فیلمنامه انگار از همون سری قبل پا جلوتر نزده و رشد شخصیتی وعده داده شده دیده نمیشه.
واقعاً این همه تصادف؟ مگه میشه پروندههای کارآگاهی اینقدر دستپخت اتفاق باشن؟
وااای انتظارم بیشتر بود... فیلم شبیه یه مهمونی پرهرج و مرج شد، داستان لقمهسازی میکنه، حیفِ انولا 😕