مردی که دوستش دارم؛ یادنامه ای از نیویورک و ایدز

نگاهی به فیلم «مردی که دوستش دارم» ساخته ایرا ساکس؛ درامی مستقل درباره بحران ایدز، نیویورک دهه ۸۰، هنر، حافظه جمعی و قدرت موسیقی در روایت بقا و عشق.

4 نظرات
مردی که دوستش دارم؛ یادنامه ای از نیویورک و ایدز

6 دقیقه

نیویورک، ۱۹۸۸: ترس و شادی درهم تنیده بودند. خیابان‌ها خطرناک و در عین حال پرانرژی بودند. خلاقیت حالتی فوری و انفجاری داشت. ایرا ساکس سال‌هاست وقایع‌نگار دقیق این شهر بوده و تازه‌ترین فیلم او، «مردی که دوستش دارم»، مانند نامه‌ای به آن دوران خوانده می‌شود؛ بخشی خاطره‌نگاری، بخشی مرثیه.

فیلم در اوج بحران ایدز می‌گذرد و جیمی جورج را دنبال می‌کند، اجراگری از مرکز شهر که مصمم است آخرین نقش خود را بازی کند، حتی وقتی بیماری حلقه را بر او تنگ‌تر می‌کند. ساکس برای ساختن این داستان از زندگی خودش الهام گرفته است: از دوستانی که از دست داد، عاشقانی که رنج کشیدنشان را دید، و صحنه تئاتری که با نوآوری می‌تپید. نتیجه، روایتی است که نمی‌خواهد فقط تراژیک باشد. فیلم بر این واقعیت آشفته و سرسخت پافشاری می‌کند که آدم‌ها همچنان زندگی می‌کردند، خلق می‌کردند و عشق می‌ورزیدند.

رامی مالک در نقش جیمی تکیه‌گاه اصلی فیلم است. در نگاه اول شاید انتخابی بدیهی به نظر نرسد، اما ساکس توضیح می‌دهد که چگونه ریتم طبیعی بازی مالک در «آقای ربات» و حضور کم‌یاب و مغناطیسی او جذبش کرده است. جمله‌های کوتاه ضربه می‌زنند. جمله‌های بلند شما را با خود می‌برند. اجرای مالک شماره‌های موسیقایی را به گفت‌وگو تبدیل می‌کند: ترانه‌هایی که بحث می‌کنند، اعتراف می‌کنند و می‌بخشند. موسیقی به زبان بدل می‌شود و صحنه جایی است که خاطره و میل با هم برخورد می‌کنند.

ساکس با برچسبی که از همان ابتدا دنبال پروژه افتاده بود مخالفت می‌کند. برخی «مردی که دوستش دارم» را فانتزی موزیکال نامیده بودند. ساکس با لبخند این برداشت را اصلاح می‌کند: فیلم در مسیر ساخته شدن شکل گرفت. یک صحنه رؤیاگونه در تدوین حذف شد. آنچه باقی مانده، درامی سرشار از موسیقی است، نه یک موزیکال متعارف. این فرایند، یعنی کشف فیلم هم‌زمان با ساخت آن، همان شیوه‌ای است که ساکس همیشه با آن کار کرده است. او بیش از نقشه‌ای از پیش تعیین‌شده، به کشف و آشکار شدن حقیقت اعتماد دارد.

لحظه‌هایی در فیلم هست که با جزئیات خود نیش می‌زنند: جیمی در جشن سالگرد ازدواج والدینش به خانه برگشته، با دست‌وپاچلفتی‌گری کت‌وشلواری نامتناسب به تن می‌کند و بیش از آنکه ستاره باشد، آدمی است غریبه در محیطی ناآشنا. ساکس شکاف میان خاستگاه و خانواده انتخابی را خوب می‌فهمد و این فاصله را با وضوحی که از دل خاطره می‌آید به تصویر می‌کشد. به گفته او، ایست ویلیج دهه‌های ۷۰ و ۸۰ هنوز سوخت خلاقیتش را تأمین می‌کند. آن انفجار هنری همان‌قدر از وحشت برمی‌خاست که از امکان. آن دوران بی‌رحم بود. زنده هم بود.

یکی از پرسش‌هایی که فیلم از همین حالا برانگیخته این است: آیا بازیگران دگرجنس‌گرا باید نقش‌های همجنس‌گرا را بازی کنند؟ ساکس با جمله‌ای ساده و به‌طرزی خلع‌سلاح‌کننده عملی پاسخ می‌دهد: او از آدم‌ها نمی‌پرسد با چه کسی خوابیده‌اند. برای او انتخاب بازیگر به حقیقت اجرا مربوط است، نه کالبدشکافی گذشته یک بازیگر. این موضع بی‌تردید بحث‌برانگیز خواهد بود. اما اولویت ساکس خود اثر است و اینکه آیا یک بازیگر می‌تواند زندگی اخلاقی و عاطفی یک شخصیت را درون خود جای دهد یا نه.

فیلم در جشنواره کن رونمایی شد و با برخی از قوی‌ترین نقدهایی روبه‌رو شد که تاکنون درباره آثار ساکس نوشته شده‌اند. برای کارگردانی که عمیقا با زبان سینمای اروپا آشناست و رویکردش اغلب طبیعت‌گرایانه‌تر از نمایشی است، این جشنواره شبیه بازگشت به خانه بود. ساکس سینمای اروپا را به دلیل جست‌وجوی جوهره به‌جای نمایش‌گری تحسین می‌کند، هرچند فیلم‌های خودش همچنان در درام‌های صمیمی و خانوادگی ریشه دارند.

تأمین بودجه برای داستان‌های مستقل و شخصی هرگز آسان نبوده است. ساکس خود را اهل تلاش و چانه‌زنی می‌داند: در قبال پول عمل‌گراست، با بودجه‌ها سخت‌گیرانه برخورد می‌کند و نسبت به نظام‌های شرکتی که گونه فیلم‌های او را خرد می‌کنند بدبین است. او مدتی کوتاه دنیای استودیوها را تجربه کرد و خیلی زود بیرون آمد. به گفته او، استودیوها به‌ندرت درام‌های خانوادگی کوییر و غیرژانری می‌سازند. بنابراین او در اقتصادی متفاوت کار می‌کند؛ اقتصادی که ریسک خلاقانه را بالاتر از سود قابل پیش‌بینی می‌نشاند.

و بعد، پس‌زمینه سیاسی وجود دارد. ساکس هشدار داده که در سال‌های اخیر آزادی‌های فرهنگی در معرض تهدید به نظر می‌رسند و صداهایی که زمانی بدیهی پنداشته می‌شدند اکنون در خطرند. تاریخ هرگز خنثی نیست؛ به همان اندازه که به یاد می‌آورد، فراموش هم می‌کند. وقتی حافظه عمومی نرم و کم‌رنگ می‌شود، داستان‌ها ناپدید می‌شوند. این نیز بخشی از دلیل بازگشت ساکس به آن لحظه خاص است: فیلم فقط تصویری از فقدان نیست، بلکه استدلالی برای به یاد آوردن است، برای شهادت دادن از راه هنر.

هنر به اکسیژنی تبدیل می‌شود که به آدم‌ها امکان می‌دهد روی صحنه و بیرون از آن به زندگی ادامه دهند. فیلم‌هایی مانند این می‌پرسند با زمانی که برایتان باقی مانده چه می‌کنید و با تأکید بر آفرینش به‌عنوان راهی برای بقا پاسخ می‌دهند. تماشاگرانی که آثار پیشین ساکس را دوست داشته‌اند، اینجا نیز کنجکاوی اخلاقی آشنای او را خواهند یافت و تازه‌واردان با فیلم‌سازی روبه‌رو می‌شوند که از دسته‌بندی‌های ساده سر باز می‌زند.

به شیوه‌ای توجه کنید که ترانه‌ها مانند گفتار عمل می‌کنند، به ژست‌های کوچکی که تاریخ‌های خصوصی را گشوده نگه می‌دارند، و به فیلمی که می‌خواهد گذشته را زنده نگه دارد بی‌آنکه آن را به شیئی موزه‌ای تبدیل کند. «مردی که دوستش دارم» در یک قالب واحد، تمنایی، خاطره‌ای و جشنی است؛ دعوتی برای به یاد آوردن اینکه هنر وقتی همه چیز نامطمئن به نظر می‌رسد چه کاری از دستش برمی‌آید.

منبع: variety

ارسال نظر

نظرات

ابرچرخ

زیبا ولی گاهی زیاد محفوظ، یه حس موزیکال داشت بدون اینکه بخواد موزیکال باشه. چند سکانس کشش کم داشت، اما کلیت خیلی تاثیرگذار بود.

لبکور

من یاد اجراهای زیرزمینی قدیم افتادم؛ صدا و موسیقی مثل حرف زدن بود. فیلم هم شهادت داده، هم جشن گرفته، بعضی جاها خیلی زنده و دردناک، بعضی جاها کاش جسورتر بود.

رضا

آیا بازیگر غیرهمجنس‌گرا نباید این نقش‌ها رو بازی کنه؟ سوال ساده‌ست، ولی جوابش پیچیده است...

رودکس

واااو... نیویورکِ ۸۸، هم ترس بود هم شور، توصیفش تکان‌دهنده بود. رامی مالِک انتخابی که اول فکر نمیکردم جواب بده، اما کشیدم پای فیلم

مطالب مرتبط