5 دقیقه
تماشای کارگردانی که با شتاب از میان کلیشهها و امضاهای شخصی خودش عبور میکند، هیجان عجیبی دارد. «در خاکستری» ساخته گای ریچی سریع حرکت میکند، گاهی حتی بیش از حد سریع. فیلم لباس یک ماجرای آشنای ریچی را به تن دارد، قابهای تیز و سرحال، خشونت ناگهانی و دیالوگهای کوتاه و بریده، اما همزمان تلاش میکند شخصیت مستقل خودش را هم بسازد.
در نگاه اول، فیلمنامه عمدا رازآلود به نظر میرسد. تماشاگر بیمقدمه وسط یک آشوب رها میشود: دو نیروی نجات، یک مذاکرهکننده که به راهی برای خروج نیاز دارد و شبکهای از تصمیمها که هیچوقت تمام ابعاد خطرشان را کاملا آشکار نمیکنند. تقریبا تا نیمه زمان فیلم، داستان شناور میماند. آیا محور فیلم مذاکرهکننده است، نیروهای نجات هستند یا خود عملیات فرار؟ مدام حدس میزنید. کمکم تکههای کوچکی از گذشته شخصیتها کنار هم مینشینند و مه کنار میرود. اما تا آن زمان، داربست احساسی داستان بیش از حد نازک شده است. شخصیتها طرحخوردهاند، نه زیسته. وقتی فیلمنامه از شما میخواهد دل بسوزانید، اغلب پیشتر زحمت لازم را برای به دست آوردن این همدلی نکشیده است.
هشدار لو رفتن داستان: فداکاری میانه فیلم، آندره بیکر با بازی کوجو آتا، قرار است ضربهای عاطفی و سنگین باشد. اما مثل نشانهای اشتباه اجرا شده فرود میآید. این لحظه طراحی شده تا دل را بلرزاند، انتخابها را توجیه کند و داستان را به حرکت بیندازد، با این حال کمبود عمق پشت این حرکت، آن را بیاثر میکند. به جای اندوه، فاصلهای طعنهآمیز و حتی کمی معذب شکل میگیرد. بیش از آنکه اثر لحظه را حس کنید، نیت سازندگان را میبینید.

فیلم از بلاتکلیفی ساختاری رنج میبرد. ریچی پرده را با نماهای بسیار دور و متعدد پر میکند که اغلب شبیه جاینگهدار برای اطلاعات روایی ضروری به نظر میرسند. این قابهای باز و کشدار وعده گسترهای سینمایی میدهند، اما گاهی فقط بر چیزهایی تاکید میکنند که فیلمنامه از توضیحشان بازمانده است. نتیجه، ریتمی است که میان فوریت نفسگیر و مکثهای گیجکننده رفتوآمد میکند، انگار فیلمسازی میخواهد یک معمای سهساعته را در جعبهای نوددقیقهای جا بدهد.
با این همه، مهارت هم در کار هست. کارگردانی، هر وقت وضوح را به تزئین ترجیح میدهد، اغلب بُرنده و دقیق است. غریزه ریچی در صحنهپردازی اکشن همچنان سالم مانده است. او میداند چطور یک مبارزه را بچیند، چطور اجازه دهد دوربین حافظه عضلانی را دنبال کند تا حرکت به خودی خود به روایت تبدیل شود. وقتی فیلم به این زبان تکیه میکند، طراحی مبارزه فشرده و سرعت قاببندیشده، میدرخشد. این سکانسها ظرافتی پرتحرک دارند که به بهترین شکل ممکن آشنا به نظر میرسد.
بازیگران نتیجهای دوگانه ساختهاند. هنری کویل و جیک جیلنهال قانعکنندهترین مهرههای این صفحهاند. کویل با انضباط حرکت میکند؛ او به بدن اعتماد دارد تا وقتی واژهها ساکتاند، حرف بزند. دامنه عاطفیاش محدود است، اما تسلط فیزیکی او بخش زیادی از مخاطرات فیلم را باورپذیر میکند. جیلنهال که پیشتر هم با ریچی همکاری کرده، حضوری سنجیده به همراه میآورد؛ لحظات سکوت او اغلب بیش از آنچه فیلمنامه قصد دارد، افشا میکنند. در مقابل، ریچل وایلد با بازی ایسا گونزالس کمعمق نوشته شده و با تیکهای عصبیای اجرا میشود که بیشتر شبیه اداست تا نشانی از زندگی درونی. آن سکانس آغازین لرزان، که بر اجرایی شکننده تکیه دارد، فیلم را به شروعی ناهموار میکشاند.

از نظر بصری، «در خاکستری» همان جایی است که بیشتر اوقات پیروز میشود. اد وایلد، مدیر فیلمبرداری، مقیاس و حالوهوا را خوب میشناسد. انتخاب قابهای او، ثابت و همسطح چشم در تنشهای داخلی، روی دست و نزدیک وقتی نفس باید در سینه حبس شود، تماشاگر را به درون میکشد. ریتم دوربین همراه با فوریت روایت تغییر میکند و همین جابهجایی موثر است. تنها لغزش بصری با مشکل فیلمنامه همراستا میشود: باز هم نماهای بسیار باز بیش از حد، که کمتر شبیه انتخابی سینماییاند و بیشتر مثل وصلهای برای نبود بافتهای اتصالدهنده عمل میکنند.
تدوین، متاسفانه، بهترین انگیزههای فیلم را تضعیف میکند. برشهای مارتین والش و جیم ویدون کلاژی میسازند که هرگز کاملا یکپارچه نمیشود. اتکای بیش از حدی به تقلید دیده میشود، لحظات آهستهشده، پرشهای تکهتکه میان گذشته و حال، و متنهای بزرگ روی تصویر که گاهی به جای روشن کردن، پنهان میکنند؛ ژستهایی که بیش از آنکه به صدای خود ریچی خدمت کنند، یادآور کارگردانان دیگرند. ریتم آسیب میبیند: صحنهها یا پیش از آنکه اثر بگذارند با عجله میگذرند، یا آنقدر میمانند که تنش نازک میشود.
مسئولیت موسیقی متن بر عهده کریستوفر بنستد است؛ کسی که آثار قبلیاش نوید حرارت زیادی میداد. اینجا اما موسیقی به شکلی عجیب مهار شده است. لحظاتی که باید به آدرنالین یا هراس اوج بگیرند، خاموش میمانند. موسیقی بهندرت تماشاگر را بالا میکشد؛ بیشتر درجا میزند، مودب و کارکردی.
با این حال، در بخش فنی، فیلم مدرن و مطمئن به نظر میرسد. جلوههای بصری کیفیتی همسطح هالیوود دارند و در قطعات اکشن، طراحی حرکت و پرداخت پستولید با انتظارات هماهنگ است. فیلم در جاهای درست گرانقیمت به نظر میرسد و همین کمک میکند حتی وقتی منطق داستانی میلنگد، غوطهوری تماشاگر حفظ شود.

پس تماشاگر با چه فیلمی روبهروست؟ «در خاکستری» نوآوری نیست. از الگوهای جاسوسی و اکشن وام میگیرد و پژواکهای آثار قبلی ریچی را مثل نشان افتخار به سینه میزند. با این حال، وام گرفتن وقتی با مهارت کافی اجرا شود، میتواند رضایتبخش باشد. قاببندی فیلم، قطعات اکشن و لحظاتی از بازی متعهدانه باعث میشوند فیلم در بخشهایی سرگرمکننده باشد. این یک دستور آشنای سینمای اکشن است، با تکنیکی محکم و مرکزی احساسی که نامتوازن میتپد.
امتیاز نویسنده: ۶.۵ از ۱۰.
اگر اکشن دقیق و ریتم امضادار ریچی را دوست دارید، چیزهای زیادی برای لذت بردن پیدا میکنید. اگر روایتی میخواهید که دستتان را بگیرد و سرمایهگذاری عاطفیتان را پاداش دهد، آماده باشید برای رسیدن به نتیجه تلاش کنید. در هر صورت، این فیلم میخواهد دیده و داوری شود: آیا نبوغ را در برق و لعاب تشخیص میدهید، یا حس میکنید داستان از میان قابها میلغزد؟






.webp)







نظر بگذارید
نظرات (4)
بصری شیکه اما زیاد حس کپی از خودش میده، لحظاتی سرگرمکننده هست اما عمق کم، خب کاش یه لایه احساسی قویتر داشت.
نقد نسبتا متوازن؛ قابها و مبارزات خوبه اما روایت شناور، باید حوصله کنید تا تکهها کنار هم بشینن.
آیا اون فداکاری وسط فیلم واقعاً عاطفه ساخت یا صرفا ژست بود؟ من حس کردم بیشتر طراحیشده نه طبیعی، کسی موافق یا مخالف؟
وااای ریچی تو اکشن هنوز استادِ صحنه پردازه، ولی این بار انگار دل داستان کم مونده؛ هیجان هست ولی قلب کم خون میزنه...