5 دقیقه
او انقلاب را با سیاه و سفید طراحی کرد و به آن صدایی انسانی بخشید. مرجان ساتراپی، هنرمند و فیلمساز ایرانیتبار که رمان گرافیکی زندگینامهایاش به فیلم پویانمایی تحسینشده پرسپولیس تبدیل شد، در ۵۶ سالگی درگذشت؛ دوستان و خانوادهاش این خبر را به خبرگزاری فرانسه اعلام کردند. آنها گفتند او کمی بیش از یک سال پس از مرگ همسرش، ماتیاس ریپا، از دنیا رفت؛ فقدانی که به گفته نزدیکانش، هرگز بهراستی از آن رهایی نیافت.
آثار ساتراپی همیشه میان جهانهای مختلف زندگی میکردند: تهران و پاریس، خاطرهنگاری و هجو، قابهای مرکبی و پرده سینما. او که در خانوادهای مرفه و طبقه متوسط رو به بالا در تهران بزرگ شده بود، در کودکی دید که انقلاب ۱۳۵۷ چگونه همه چیز را در اطرافش دگرگون کرد. همان خاطرات نخستین، ماده خام پرسپولیس شدند؛ فیلمی که با همکاری ونسان پارونو کارگردانی شد و در سال ۲۰۰۷ به نمایش درآمد. طنز خشک و روشنی اخلاقی این فیلم، جایزه هیئت داوران جشنواره کن و نامزدی جایزه اسکار بهترین فیلم پویانمایی را در سال ۲۰۰۸ برای آن به همراه آورد.
در صدای او صداقتی ساده، سخت و بیپرده وجود داشت. او یکبار صریح گفته بود که از کشوری میآید که در آن ارزش زن نصف مرد است. این جمله هرگز برای شوکآفرینی گفته نشد؛ دفتر ثبت تجربههای زیسته بود، مشاهدهای که هم به هنر او خوراک میداد و هم به کنشگریاش. پرسپولیس همان کاری را کرد که سینمای زندگینامهای بزرگ انجام میدهد: امر شخصی را به تجربهای جهانشمول تبدیل کرد.

ساتراپی در یک پیروزی متوقف نماند. او و پارونو سپس مرغ با آلو را ساختند؛ افسانهای مالیخولیایی درباره عشق و موسیقی که در سال ۲۰۱۱ در ونیز به نمایش درآمد. پس از آن با لحن و ژانرهای گوناگون تجربه کرد؛ از کمدی جنایی سبکبال دار و دسته جوتاها، که در آن در برابر ریپا نیز بازی کرد، تا فیلم زندگینامهای رادیواکتیو در سال ۲۰۱۹ با بازی رزاموند پایک در نقش ماری کوری؛ اثری که در آن وسواس تاریخی و احساسی امروزی را به داستانی آشنا از یک زندگی بزرگ آورد. آخرین فیلم او، پاریس پارادی که در پخش بینالمللی با نام پاریس عزیز شناخته شد، در سال ۲۰۲۴ اکران شد؛ کمدی سیاهی که شخصیتهایش را با قرار دادن در برابر مرگ، به سوی زندگی هل میداد.
زندگی عمومی او به اندازه فیلمهایش صریح و بیپروا بود. ساتراپی در سال ۱۹۹۴ به فرانسه مهاجرت کرد و در سال ۲۰۰۶ تابعیت فرانسوی گرفت، اما پیوندی شدید، و گاه دردناک، با ایران حفظ کرد. سال گذشته او نشان لژیون دونور فرانسه را نپذیرفت و در نامهای سرگشاده آنچه را ریاکاری دیپلماتیک در قبال ایران میدانست، نقد کرد. او به نظامی اعتراض داشت که ثروتمندان و افراد آسودهخاطر را میپذیرد، اما ورود مخالفان سیاسی و کنشگران جوان را دشوارتر میکند.
سیاست و اصول اخلاقی برای ساتراپی هرگز حاشیه نبودند. وقتی از او پرسیدند آیا صنایع سینمایی بودجههای بزرگ را به زنان میسپارند، با بیحوصلگی پاسخ داد: تولیدات بزرگ هنوز بهطور غریزی قلمروهای مردانهاند. حرف او شکایتی برای جلب توجه نبود، بلکه تشخیصی از رخوت نهادیای بود که همهجا دیده بود؛ مشکلی که باید فیلم به فیلم از آن کاسته میشد.
بزرگداشتهای رسمی بیدرنگ آغاز شد. دفتر امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، درگذشت او را ضایعهای برای فرهنگ فرانسه خواند و از او بهعنوان هنرمندی آزادیدوست ستایش کرد که آثارش پیامی جهانشمول داشت. همکارانش او را با نگاه بیملاحظه و تواناییاش در تبدیل خاطره به ضربانی انسانی بر پرده سینما به یاد آوردند.
او مجموعهای از آثار به جا گذاشت که در برابر دستهبندیهای آسان مقاومت میکنند: رمانهای گرافیکی، پویانمایی، فیلمهای داستانی زنده و مداخلههای عمومی. بیش از جوایز، این انسانگرایی سرسخت اوست که باقی میماند؛ اینکه چگونه میتوانست شما را بخنداند و سپس اندوهی را به دستتان بدهد که انتظارش را نداشتید. برای نسلی که آموخت تاریخ را از خلال قابهای دستکشیده بخواند، تصاویر او نقشهای برای خروج از سکوت بود.
همسرش، ماتیاس ریپا، که بهعنوان تهیهکننده، بازیگر و نویسنده فعالیت میکرد، در ۸ آوریل ۲۰۲۵ درگذشت. دوستان میگویند مرگ او جهان خصوصیای را که ساتراپی بیسروصدا دوباره ساخته بود، ترک انداخت. اعلام خبر درگذشت خود او در ۳ ژوئن، هم سوگواری برانگیخت و هم نگاهی تازه به کارنامهای که شیوه روایت ما از تبعید، هویت و مقاومت را دگرگون کرد؛ در شعر، در قابهای تصویری و در تصاویر متحرک.
ساتراپی خاطره شخصی را به حسابکشی عمومی تبدیل کرد. اگر فیلمهای او بر یک چیز پافشاری کنند، این است که زندگیهای معمولی میتوانند نیروی روایی خود تاریخ را در خود داشته باشند. گویی میگفت شیوه روایت این زندگیها، از سکوتی که ممکن بود به آن وادار شوند، مهمتر است.
منبع: variety
نظرات
بیونیک
آثارش مثل نقشه بود برای ما، از تبعید گفت، از زنانگی، از خاطره. بعضی قابها هنوز رو چشمم هستن، مرگش خیلی تلخه.
ارمین
دریغ از صدا؟ قبول نکردن نشان لژیون دونور تحریکآمیز بود یا منطقی؟ حس میکنم چیزی جا افتاده تو روایت، سوال دارم.
رودکس
نفسِ حرفاش هنوز تو سرمه. پرسپولیس رو بارها دیدم، هر بار خندیدم و بعدش دلم شکست… خداحافظی سختی بود 😔
ارسال نظر