نقد فیلم واشنگتن جوان؛ افسانه ای که جان نمی گیرد

نقدی بر فیلم «واشنگتن جوان»؛ اثری تاریخی که به جای ساختن شخصیت جورج واشنگتن، به یادآوری عظمت آینده او بسنده می‌کند و در روایت، تنش و عمق روان‌شناختی کم می‌آورد.

.
نقد فیلم واشنگتن جوان؛ افسانه ای که جان نمی گیرد

5 دقیقه

بعضی فیلم‌ها مثل جرقه از راه می‌رسند؛ بعضی دیگر مثل یک بیانیه مطبوعاتی. «واشنگتن جوان» به دسته دوم تعلق دارد. فیلم از همان پرده نخست فرض می‌کند که ما پیشاپیش سوژه‌اش را ستایش می‌کنیم و بعد نود دقیقه وقت می‌گذارد تا به جای روشن کردن شمع، فقط به زیارتگاه اشاره کند.

داستان در سال‌های زمخت و ناپخته‌ای می‌گذرد که هنوز یک نام به افسانه تبدیل نشده بود. فیلم جورج را به عنوان جوانی گرسنه موفقیت و بلندپرواز دنبال می‌کند که به ارتش بریتانیا می‌پیوندد، در درگیری‌های مرزی دست‌وپا می‌زند و خیانت‌هایی را تاب می‌آورد که باید شخصیت او را شکل می‌دادند. این زمینه‌ای حاصلخیز است. بلوغ زیر آتش. انتخاب‌هایی که به سرنوشت سخت و تثبیت‌شده تبدیل می‌شوند. اما فیلم به جای ساختن واشنگتن، با او مثل یک نماد از پیش شناخته‌شده رفتار می‌کند.

آنچه کم است، همان کیمیای تدریجی است. فیلمسازی نوعی آفرینش است: یک چهره فقط زمانی به شخصیت تبدیل می‌شود که فیلم به آن شکل، صدا، تردید و تناقض بدهد. «واشنگتن جوان» مدام به ما می‌گوید این مرد قرار است چه کسی شود، اما نشان نمی‌دهد چگونه به آن مرد تبدیل می‌شود. نتیجه، رژه‌ای از صحنه‌هاست که همه رو به بیرون اشاره می‌کنند: کتاب‌ها، کلوزآپ‌های شوم، میان‌نویس‌هایی درباره عظمت آینده، بی‌آنکه هرگز ما را به ذهن افسر جوان دعوت کنند.

تلاش‌هایی کم‌جان برای صمیمیت وجود دارد. پیوندی مردد و پدرانه با برادر ناتنی در چند صحنه نابرابر سر برمی‌آورد و بعد محو می‌شود، انگار این رابطه فقط برای جلو بردن طرح داستانی وجود داشته است. رابطه عاشقانه با زنی ثروتمند از اهالی منطقه می‌توانست قهرمان داستان را انسانی‌تر کند، سویه‌های نرم‌تر یا خودخواهانه‌تر او را نشان دهد و انتخاب‌های بعدی‌اش را معنادار سازد. فیلم این فرصت را هم رها می‌کند. این‌ها صرفا حذف نیستند، فرصت‌های از دست رفته‌اند. همان داربستی هستند که داستان برای نگه داشتن یک افسانه به آن نیاز دارد.

از نظر فنی، فیلم میان صداقت پرحرارت و میان‌برهای خام‌دستانه نوسان می‌کند. سکانس بقا در رودخانه یخ‌زده که قرار است بوته آزمایش باشد، به مجموعه‌ای از کات‌های سریع و کلوزآپ‌های ناپخته تبدیل می‌شود. دو شخصیت در یخ فرو می‌روند. منتظر هراس می‌مانیم. اما فقط مونتاژ تحویل می‌گیریم. نه خطری واقعی، نه نفسی حبس‌شده، نه حسی از اینکه شاید این مردان جان سالم به در نبرند. نبود تنش در اینجا بسیار گویاست: کارگردان از سختی‌ها با همان شتابی عبور می‌کند که فیلمنامه از زندگی درونی شخصیت می‌گذرد.

بعد هم می‌رسیم به نسخه فیلم از اسطوره‌سازی. جزئیات کوچک مثل تزئینات پررنگ می‌شوند: پسری که در سنی بیش از حد کم آثار سنکا می‌خواند، احترام اغراق‌شده به کتاب‌ها، رشته‌ای از نشانه‌های بصری که عظمت را القا می‌کنند. این‌ها کمتر بوی حقیقت می‌دهند و بیشتر بوی بازاریابی. اسطوره‌های بزرگ با زمان و پیامد به دست می‌آیند، نه با چند تصویر هوشمندانه و موسیقی نوستالژیک. وقتی فیلمی مجبور است مدام یادآوری کند که قهرمانش از نظر تاریخی مهم است، در دراماتیزه کردن همان اهمیت شکست خورده است.

بازیگری و نویسندگی مشکل را تشدید می‌کنند. اجراها جایی که باید مقتدر باشند، مردد به نظر می‌رسند؛ دیالوگ‌ها مثل متن‌های موقت فرود می‌آیند. در صحنه‌ای که قرار است بار روانی فرماندهی را نشان دهد، یعنی سربازانی که زیر فرمان یک رهبر جوان از دست رفته‌اند، دوربین تلاش می‌کند با کلوزآپ و حرکت آهسته وزن بسازد. اما اگر اجرا و فیلمنامه نتوانند احساس گناه را باورپذیر کنند، تکنیک سینمایی به تزئین تبدیل می‌شود، نه کشف. مخاطب باید حس کند چرا مردی ایده وظیفه را با خود حمل کرده است، نه اینکه به او گفته شود باید چنین حسی داشته باشد.

لحظه‌های جالبی هم وجود دارد. سکانس‌های مناظر خشن گاهی یادآور زبری تقریبا مستندگونه‌اند. فیلم گهگاه با تنش و ابهام اخلاقی لاس می‌زند. اما این جرقه‌ها هرگز شعله نمی‌گیرند. روایت مدام به همان فرمول ساده برمی‌گردد: افسانه را اعلام کن، بعد عبور کن. این رویکرد پیچیدگی را تخت می‌کند. تاریخ و قهرمانی آشفته‌اند. آدم‌ها آشفته‌اند. یک فیلم زندگی‌نامه‌ای باید از این آشفتگی استقبال کند.

فراتر از خود فیلم، نکته‌ای فرهنگی هم دیده می‌شود: اسطوره‌ها با حرکت‌های روابط عمومی یا خلاصه‌نویسی سینمایی تولید نمی‌شوند. آن‌ها درون جوامع رشد می‌کنند، از دل اعمال، بحث‌ها و بازگویی نسل‌ها، تا جایی که لبه‌های داستان سفت و سخت می‌شود. می‌توان خاستگاه را روی صحنه آورد، اما نمی‌توان با چند نمای برانگیزاننده و اشاره‌ای در عنوان، احترام ساختگی تولید کرد. وظیفه سینما، وقتی بلندپرواز است، ترجمه تاریخ به تجربه زیسته است؛ اینکه غریبه‌ها را وادار کند خود را شاهد احساس کنند.

«واشنگتن جوان» می‌خواهد داستان منشأ باشد، اما در حد یک چک‌لیست باقی می‌ماند. فیلم ظواهر عظمت را با کار دشوار باورپذیر کردن عظمت اشتباه می‌گیرد. تکرار را با عمق و نوستالژی را با بینش عوضی می‌گیرد. فیلم در روز استقلال اکران می‌شود و آتش‌بازی میهن‌پرستانه می‌خواهد؛ اما در نهایت فقط طعم مواد آتش‌زا را باقی می‌گذارد، بی‌هیچ جرقه‌ای.

شکست اصلی ساده است: فیلم از ما می‌خواهد واشنگتن را امری اجتناب‌ناپذیر بپذیریم، نه اینکه قانعمان کند او این جایگاه را به دست آورده است.

اگر به تابلوهای تاریخی خوش‌پرداخت و زیبایی بصری گاه‌به‌گاه علاقه دارید، اینجا چیزی برای تماشا پیدا می‌کنید. اما اگر امیدوار بودید شاهد تولد یک قهرمان باشید، با انتخاب‌های آشفته، دگرگونی‌های تدریجی و هزینه اخلاقی رهبری، این «واشنگتن جوان» برایتان کم‌مایه خواهد بود. فیلم به مردی اشاره می‌کند که به چهره‌ای بنیادین تبدیل می‌شود، اما هرگز اجازه نمی‌دهد درون فرایند این تبدیل شدن زندگی کنید.

امتیاز این منتقد: ۳ از ۱۰.

فیلم را دیده‌اید؟ بگویید بعد از پایان تیتراژ چه چیزی در ذهن شما ماند.

کیان جلیلی
سلام! من کیانم، منتقد فیلم، گیمر و کسی که از تماشای یه سریال خوب لذت می‌بره. اینجا براتون از بهترین فیلم‌ها، سریال‌ها و بازی‌های روز دنیا می‌نویسم.

نظر بگذارید

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.