یک کارآگاه سیاهوسفید نزدیک بود پیش از آنکه حتی نخستین پروندهاش روی آنتن برود، ناپدید شود. عجیب است، نه؟ اما همین ماجرای پشت پرده اسپایدر نوآر است؛ سریالی که فقط چون جرئت کرد شبیه فیلمی از دهه ۱۹۳۰ به نظر برسد، تا آستانه لغو شدن پیش رفت.
بن رایلی در آن جهان سایهزده و فیلم نوآر، مثل کارآگاهی خصوصی پرسه میزد که انگار درون یک قاب کمیک دوخته شده باشد. سریال با قدرت روی تضادها تکیه داشت: وقتی قسمتهای تکرنگ را تماشا میکردید، ضرباهنگ سینمای کلاسیک را حس میکردید؛ اما با رفتن به نسخههای رنگی، پالت تصویر ناگهان به خشمی اشباعشده و کمیکبوکی منفجر میشد؛ ادای دینی بصری به جعبههای پرزرقوبرق لباسهای دیک تریسی. جملههای کوتاه. جملههای بلند. همهچیز با فیلمنامه هماهنگ بود: بن فقط نقش یک قهرمان عنکبوتی بازنشسته را بازی نمیکند. نیش یک عنکبوت جهشیافته حس انسان بودن او را از تعادل خارج کرده است. او دوباره یاد میگیرد انسان بودن یعنی چه، آن هم با تقلید از فیلمهایی که تماشا میکند. عجیب است. شاعرانه است. و جواب میدهد.
اما استودیوها نگران بودند. میترسیدند مخاطبان جوانتر با یک اثر کاملا سیاهوسفید کنار نیایند. پس از دو فصل تحسینشده و واکنشهای پرشور هواداران، سریال همچنان با خطر توقف روبهرو بود. نگرانی ساده بود: آیا مخاطب امروزی پای یک داستان ابرقهرمانی تکرنگ مینشیند؟ نیکلاس کیج در نمایشگاه هواداران دالاس اعتراف کرد که تیم خلاق به دیوار خورده بود؛ زیباییشناسی سریال بیشتر شبیه یک نقطهضعف به نظر میرسید تا یک مزیت تبلیغاتی.

بعد کیج ایدهای را از جایی کاملا غیرمنتظره قرض گرفت: احیای گودزیلا. گودزیلا ماینوس وان هم بهصورت رنگی و هم در نسخهای سیاهوسفید با عنوان گودزیلا ماینوس کالر روی پرده رفت؛ چشمکی محترمانه به گوجیرای اصلی. این روش ظریف بود: یک نسخه برای مخاطبان جوانتری که تصویرهای زنده و پررنگ را ترجیح میدهند و نسخهای دیگر برای علاقهمندانی که اصالت لحن و فضای اثر برایشان مهم است. کیج پیشنهاد کرد همین تقسیمبندی برای اسپایدر نوآر هم اجرا شود. تهیهکنندگان گوش کردند. سریال زنده ماند. دستکم برای یک فصل دیگر.
البته این کار دقیقا بیسابقه نیست. فیلمسازان پیشتر هم با نسخههای دوگانه تجربه کردهاند. جورج میلر نسخهای از جاده خشم را با عنوان خون و کروم منتشر کرد که به چشمانداز اولیه او نزدیکتر بود. زک اسنایدر نسخه کارگردان خاکستریرنگ لیگ عدالت را با عنوان عدالت خاکستری است ارائه داد. لوگان ساخته جیمز منگولد هم نسخهای به نام لوگان نوآر دریافت کرد تا تجربهای آرامتر و مینیمالتر بسازد. اما اکران همزمان و پرده بزرگ نسخه سیاهوسفید گودزیلا، نمونهای تازه و پرسر و صدا از موفقیت این ایده بود که به آرام کردن مدیران نگران کمک کرد.
فراتر از سیاستهای استودیویی، این تصمیم نکتهای مهم درباره شیوه مصرف آثار ژانری در روزگار ما میگوید. آیا مخاطب جوانی که با نمایشهای ابرقهرمانی فوقاشباع و پرزرقوبرق بزرگ شده، میتواند نوآری را بپذیرد که مثل قهرمانان دهه ۱۹۳۰ حرف میزند؟ شاید همین حالا هم، بیآنکه خودش بداند، پذیرفته باشد. فیلمهای اسپایدر ورس به تماشاگران یاد دادهاند که زبانهای بصری کاملا متفاوت را درون یک فرنچایز واحد بپذیرند. فصل سوم شاید این جهش لحن را حتی آسانتر کند.
انسانیترین بخش این داستان، اراده برای حفظ یک انتخاب هنری است. غریزهای خلاق که نزدیک بود زیر فشار جدولهای فروش و محاسبات بازار خرد شود، با یک نمونه ساده و هوشمندانه نجات پیدا کرد: به مردم حق انتخاب بدهید. یک نسخه برای نوستالژی. یک نسخه برای اشتهای نئونی. و اگر این قمار جواب بدهد، انتظار داشته باشید سریالهای بیشتری با دو طعم متفاوت از راه برسند؛ چون گاهی هیولاهایی که به آنها نیاز داریم، تهدیدهای بیرونی نیستند، بلکه مدیران استودیوییاند که از همان تهدیدها میترسند.
.avif)



نظر بگذارید
نظرات (3)
خوبه اما کمی دلهرهآوره، یعنی تهش هنر فدای محاسبات میشه. اگه جواب داد خوشحال میشم ولی نگرانم، یه جور معامله س.
واقعا مخاطب جوان با سیاهوسفید میمونه؟ من شک دارم. شاید فقط فنها بمونن، یا اسپایدرورس این کارو آسونتر کرده؟
نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که نجات پیدا کرد! ایده دو نسخه، نوستالژی و نئون، عجیب اما جواب میده... خیلی شاعرانه بود، واقعا